ز غم کسی اسیرم که ز من خر ندارد
عجب ز محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
سلام معذرت که بعد از مئت زیادی سرمیزنم ولی سعی کردم که جبران کنم
امیدوارم که خوشتون بیاد
نظریادتون نره

شاید پاک و شاید زیبا و صادقانه گذشتند
شاید کمی هم ابلهانه !
حریص برای یک بستنی یا آبنبات یا هر چیزه مزخرف و خوشمزه دیگر!!
اما گذشتند و رفتند!
حالا بزرگ شده ایم با کلی کثیفی، دورویی و ...
چه جالب که هنوز ابلهیم شاید ابله تر از گذشته!!!
کاش این یک خصلت هم تغییر پیدا می کرد....
اما وقتی تصمیم عوض شد که کار تمام شده بود ...
قطره های خون چه لطیف روی زمین و دستم سرسره بازی می کردند ...
من هیچ احساسی نداشتم ...
نه درد ... نه ترس ... و نه شادی!!!!!!!
مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......
لطفا برای خواندن بقیه این متن جذاب به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دار
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
تو کیستی؟؟؟
کیستی که من اینگونه مسحور تو ام؟؟؟؟؟؟
تو کیستی؟؟؟
....
و چه شیرین است زندگی با یاد تو.............
تو کیستی؟؟؟
تو کیستی که از نخستین دیدار دلم را لرزانیدی، چشمانم را اشکبار کردی و شدی تنها آرزویم....؟؟!!
آری .... من تو را دوست می دارم!!!
هر چند که تو مرا دوست نداشته باشی...!!
برایم مهم نیست که تو بخواهی که من دوستت داشته باشم یا نه.....!!
من چون خودم دوستت دارم، تا انتها برای خاطر چشم و دل مسحورم تو را دوست می دارم....
حتی اگر عشق مرا نخواهی...یاد مرا نخواهی و حتی خود مرا........
من تو را می خواهم ... با تک تک نفسهایم...
حتی اگر بدترین کج خلقی ها را با من کنی...
باز هم دوست می دارمت...
فریاد می زنم که دوستت دارم.........حتی اگر گوش هایت را بگیری تا صدایم را نشنوی....من بلند تر از همیشه فریاد می زنم....آنقدر بلند تا بلاخره بشنوی....
.
لیلی زیبای من... چقدر می خواهی از من بگریزی؟؟؟؟
با نوشته هایم ........ با سکوتم....... با نگاهم ......... با تمام وجودم و به اندازه ای که دوستت می دارم فریادی می کشم تا حد خفگی..............
دوستت دارم!!!!!!
روز اول خیلی اتفاقی دیدمت...روز دوم الکی الکی چشمهام به چشمت افتاد...هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردم...ماه بعد شانسی به دلم نشستی وحالا سالهاست یواشکی دوست دارم
سلام از کسایی که به وب سر میزنن و نظر میزارن خیلی ممنونم.بووووووووووووووس
یادتونه گفتم بایکی دوست بودم بعدش که باهاش بهم زدم خدایی از بین رفتم اصن تموم شدم ولیحدودا ۳-۴ماه پیش بایکی آشنا شده بودم که الان ۲ماهه که باهاشم و واقعا دوسش دارم چون اونم دوسم داره.
وای نمدونین داستان آشناییمون خیلی باحال و جالب وجذاب بود جفتمونم از همدیگه خوشمون میومد ولی بهمدیگه نمیگفتیم
خب دیگه سرتونو در نیارم بازم ممنون
نظر یادتون نره دوووووووووستون دارم
فعلا بای تا های
محبوبم.اشک هایت را پاک کن!
زیراعشقی که چشمان ما را گشوده و ما را خادم خویش ساخته موهبت صبوری و شکیبایی را نیز به ما ارزانی می دارد.
اشک هایت را پاک کن و آرام بگیر....
زیراماباعشق میثاق بسته ایم و برای آن عشق است که رنج نداری.تلخی بی نوایی و درد جدایی را تاب می آوریم.
دختره از پسره پرسید:من خوشگلم؟گفت:نه
گفت:منودست داری؟گفت:نه
گفت:اگه بمیرمبرام گریه میکنی؟گفت:اصلا
دختره اشک تو چشاش پرشد و هیچ چیز نگفت
پسرک بغلش کردوگفت:توخوشگل نیستی زیباترینی تورو دست ندرم عاشقتم و اگه میری گیه نمیکنم چون منم میمیرم
سلام خوبين ديشب يكي بهم زنگ زد كه كلي ناراحت شدم ميدونم كه حتما تا حالا همتون عاشق شدين ترو خدا كمكم كنيد فراوشش كنم
چرا هميشه دير ميرسيم چرا هيچ وقت حقيقت رو نميگيم شايد اگه من از همون اول باهاش رو راست بودم و ميگفتم از كدوم اخلاقش خوشم مياد از كدوم بدم مياد اونم همون موقع ميگفت كه دوسم داره.
الان زنگ زده ميگه دوست دارم الان كه من با يكي ديگه شروع كردم الان كه ميخوام تازه متولد شم الان كه ديگه خيلي ديره واقعا هم ديگه ديره ازتون خواهش مكنم اگه كسي رو وست داريد بهش بگين بخدا دروغ مين كه اگه يكي رو دوست داري بهش بي محلي كن خواهش ميكنم تا از دستش ندادين بهش بگين.
من چقدخرم كه تازه ديشب فهميدم دوسش دارم.
خواهش ميكنم يه راهي بزاريد جلوي پام تا بتونم فراموشش كنم.
سارا جون ازت ممون ميشم اگه بازم كمكم كني كه فراموشش كنم.
راستي نميدنم سريالashki-memnoرو ميديدين يا نه ولي اونايي كه ميديدن متوجه ميشن كه چي ميگم واقعا قشنگ و پر معني بود ديشب قسمت آخرش بود من كه فقط گريه كردم شما رو نميدونم.

راستي كمك ود لداري يادتون نره.تو قسمت نظرات منرم.سعي كنيد خصوصي بزاريد 
سلام خوبين؟ ايشاا.. كه خوب باشين حقيقتش وقتي اين وبلاگ رو زدم خيلي دپ بودم آخه بعد از ۱سال دوستي وقتي جدا ميشي خب شايد سخت باشه. منكه فك كنم دوسش نداشتم ولي چون دوستام همشون به جاي من ناراحت شدن منم يه نمه ناراحت بودم الان 4 هفته ازاون قضيه گذشته و من ديگه 2 هفته اس كه زندگي واسم طبيعي شده و همينجوري الكي به همه چي ميخندم آخه من خيلي خنده رو ام و تقريبا اين چند وقت زياد نميخنديدم و فقط آهنگ هاي غمگين گوش ميدادم ولي دوباره جوات شدم و يه نمه ديوونه و سرخوش.راستي از دوستاي خوبم كه كمكم كردن كه دوباره روحيه ام برگرده اونم دوبرابرش تشكر ميكنم ولي چون زيادن نميتونم همشون رو نام ببرم و فقط اوني رو ميگم كه واقعا تو همه ي سختيا پيشم بوده چه اون 2 هفته چه وقت هاي ديگه و اون كسي نيست جز سارا جونم.
اينم يه بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس گنده واسه ي همتون
لیلی قصه اش را دوباره خوند.برای هزارمین بار و مثل هر بار لیلی قصه باز هم مرد.
لیلی گریست و گفت:کاش اینگونه نبود.
خدا گفت:هیچ کس جز تو قصه ات ا تغییر نخواهد داد.
لیلی!قصه ات را عوض کن.
لیلی اما مترید.لیلیبه مردن عادت داشت.
تاریخ به مردن لیلی خو کرده بود.
خدا گفت:لیلی عشق میورزد تانمیرد.دنیا لیلی زنده میخواهد.
لیلی آهنیست.لیلی اش نیست.لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست.لیلی زندگی ست.لیلی!زندگی کن
اگر لیلی بیرد دیگر چه کسی للی به دنیا بیاورد؟چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسی طعام نور ا در سفره های خوشبختی بچیند؟چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟
چه کسی پیراهن عشق را بوزد؟
لیلی قصه ات را دوباره بنویس.
لیلی به قصه اش برگشت.
این بار اما نه به قصد مردن.
که به قصد زندگی.
و آن وقت به یاد آور که تاریخ پر بوده از لیلی های ساده گمنام.
زندگی در گرو خاطره هاست.....
خاطره ها در گرو فاصله هاست.....
فاصله ها تلخ ترین خاطره هاست.....
ميرسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني
ميرسد روزي كه مرگ عشق را باور كني
ميرسد روزي كه شبها در كنار عكس من
نامه هاي كهنه را مو به مو از بر كني
من از اين پس به جهان ميخندم
به هوس بازي اين بي خبران ميخندم
هركه آرد سخن از عشق بدان ميخندم
خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز توست
كارم از گريه گذشته بدان ميخندم
خدایا آنگونه زنده نگهم دار که نشکند دلی از زنده بودنم
وآنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم
به درد هم اگر خوردیم قشنگ است
به شانه بار هم بردیم قشنگ است
در این دنیا که پایانش به مرگ است
برای هم اگر مردیم قشنگ است
کاش هرگز در محبت شک نبود
تک سوار مهربانی تک نبود
کاش بر جانی که بر قاب دل است
واژه ی تلخ خیانت حک نبود
اونیکه میگفت جونش به جونت بنده
حالا داره به گریه هات میخنده
اونی که میگفت بدون تو میمیره
دروغ میگه دلش جنس کویره
دروغ میگه تو گوش نده به حرفاش
نگو هنوز میخوای بمونی باهاش
خیال نکن بدون اون میمیری
بذار بره نباشه جون میگیری
ای کاش به دل کسی پا نمیذاشتیم و کسی به دلمون پا نمیذاشت.
ای کاش اگه کسی به دلمون پا گذاشت دیگه دلمون رو تنهانمیذاشت.
ای کاش اگه یه روز دلمون رو تنها گذاشت رد پاشو روی دلمون جا نمیذاشت.
اگر روزی احساس کردی نبودن کسی بهتر از بودنش است
چشمانت را ببند و نبودنش را تصور کن.
اگر چشمات خیس شد بدان که دوسش داری
پس:
"هرگز رهایش نکن"
سلاااام.ميخواستم از همه ي اونايي كه به وب سر زدن و نظر دادن تشكر كنم.فعلا باي تا هاي.
درزمان هاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشربه زمين نرسيده بود فظيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شدند خسته و كسل تر از هميشه ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي كنيم مثلا قايم باشك.همه از اين پيشنهاد شاد شدند وديوانگي فورا فرياد زد:من چشم ميزارم و از اونجا كه هيشكس نميخواست دنبال ديوانگ بگرددهمه قبول كردند او چشم بگزارد و به دنبال انها بگردد.ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع كرد به شمردن يك دو سه . . . همه رفتند تا جايي پنهان شوند.لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد خيانت داخل انبوهي از زباله ها پنهان شد اصالت در ميان ابر ها مخفي شد و هوس به مركز زمين رفت دروغ گفت به زير سنگ ميروم ولي به ته دريا رفت طمع در كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد هشتاد . . .همه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نميتوانست تصميم بگيرد و جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم پنهان كردن عشق مشكل است .در همين حال ديوانگي شمارشش به پايان رسيد:نودوپنج . . . . . هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و در بين يك بوته گل رز پنهان شد ديوانگي فرياد زد:دارم ميام دارم ميام!!!.اولين كسي كه پيدا كرده بود تنبلي بود چون تنبلي اش آمده بود كه پنهان شود.لطاف را يافت كه به شاخ ماه اويزان بودودروغ كه به ته درياچه رفته و هوش در مركز زمينذ و بالاخره يكي يكي همه را پيدا كرد.به جز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود حسادت در گوش هايش زمزمه كرد:تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او پشت بوته گل رز است.ديوانگي شاخه چنگك مانندي را ازدرخت كند و با شدت و هيجان آن ا در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد .عشق از پشت بوته بيرون آمد با دستهايش صورت خود را پوشانده بود از ميان انگشت هايش قطرات خون بيرون ميزد.شاخه ها در چشمان عشق فرو رفته بود و او نميتوانست جايي را ببيند او كو شده بود.ديوانگي گفت:واي من چه كردم چگونه ميتوانم تو را درمان كنم؟عشق پاسخ داد:تو نميتواني مرا درمان كني اما اگر ميخواهي كاري بكني راهنماي من شو.و اينگونه شد كه از آن روز به بعد . . . . . عشق كور شد و ديوانگي همواره همراه اوست.
سلام بچه ها اميدوارم كه خوب باشين حالااگه نبودينم حتما مثل منين ديگه نميشه كاريش كرد.راتش من خيلي احساس تنهايي ميكنم آخه هركيو كه داشتم ديگه تنهام گذاشته و همشم به خاطره رفتاراي بي جاي خودم بوده و وقتي فهميدم اشتباه كردم كه ديگه خيلي دير بوده و هيشكدومشون بهم يه فرصت ديگه ندادن و اميدوارم كه شما ها از تنهايي درم بيارين.
خدا گفت:زمين سردش است.چه كسي ميتواند زمين را گرم كند؟ليلي گفت:من.
خداشعله اي به او داد.ليلي شعله راتوي سينه اش گذاشت.سينه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.ليلي هم.خدا گفت:شعله را خرج كن.زمينم را به آتش بكش.ليلي خودش را به آتش كشيد.خدا سوختنش را تماشا كرد.ليلي گر ميگرفت.خداحافظ مي كرد.ليلي مي ترسيد.ميترسيد آتش اش تمام شود.ليلي چيزي از خدا خواست.خدا اجابت كرد.مجنون سررسيد.مجنون آتش هيزم ليلي شد.آتش زبانه كشيد.آتش ماند.زمين خدا گرم شد.خدا گفت:اگرليلي نبود زمين هميشه سردش بود.
